از سلول انفرادی آن طرف
صدای مدادم را روی کاغذ
فال گوش ایستاده بودی
و با مشت بر دیوار من کوبیدی
خودم را کول مدادم کردم
و از زیر در به بیرون غلت دادم به فتح غین
حالا دیگر در سلول انفرادی ام
نه صدای مداد من می آید
نه صدای مشت تو
و این یعنی خجالت
بالاخره یک آجر لق شد و افتاد
مثل دندان شیری هما
پس چرا کسی
از میان این زندانبانان
بزرگ شدنم را کل نمی کشد
بوی شیر دهانم را طلب دارید
یا خواب نوشین بامداد خمارتان را
یا خواب نوشین بامداد خمارم را
و این یعنی شجاعت
باشد
هر چه شما بگوئید
یعنی حماقت
حالا من دارم می نویسم
و تو داری می بینی
و این یعنی...
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 20:33  توسط سمیه
|