دست های ذوق من پینه بسته
از بس از برای حس
معدن روان این
مردمان خسته را
بیل آگهی زدم
هستیش دوباره معنا پیدا کرده بود...به خودش بالید...یه چیزی مثل حس غرور...یه خون تازه به تک تک سلولهای بدنش برگشته بود... با خودش فکر کرد یعنی می شه اینقدر خوشبخت بود...اون روسری از مدافتاده که تو پرتش کرده بودی گوشه اتاق، وقتی مامان برش داشت و سرش کرد...بهش می اومد.
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 12:0  توسط سمیه
|
