تبليغاتX
ناقصات العقول

ناقصات العقول

اوایل مطالب این وبلاگ یکی در میون توسط لیلا و سمیه نوشته می شد. که از یه جائی لیلا رفیق نیمه راه شد

 

مردان روزنامه و فلسفه

        مردان اخبار ساعت بیست و یک     

 

مردان همیشه کارهای مهم

        مردان اهداف عالی متعالی 

 

مردان رهسپار کوله به دوش

                                 چه عازم جبهه

                                                   چه فرنگ         

 

من همیشه کاسه آب سبزی به دست

             من همیشه در انتظار سوغاتی                   

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:22  توسط سمیه  | 

 

 

دیگه از شعر گفتن خیلی خوشم نمیاد. اصلا خوشم نمیاد با جمله ها و کلمات بازی کنم. شاید باید یه ساختار دیگه پیدا کنم. مثل آبکش نمی تونم هیچی رو تو خودم نگه دارم. اصلا که چی بشه؟ این سبک انگار یه تاج تجملاتیه که با تیپ من ست نیست. اصلا به من چه که بنویسم. یادم نمیاد چجوری شد که ویار نوشتن افتاد تو جونم. فقط یادمه نوشتنو می پرستیدم. با نوشتن انگار نبض خودمو حس می کردم. ولی حالا……! مثل سقوط تو دنیای واقعی می مونه. انگار تو یه روز آفتابی که پرده اتاقتو کنار زده باشی و توی آیینه به صورتت نگاه کنی و لک ها و جوش ها پررنگ تر از همیشه تو ذوقت بزنن و با خودت فکر کنی واقعا این صورت منه! شاید همه این نشخوارها خیلی ساده فقط به خاطر عصر جمعه باشه. اصلا شاید مال این باشه که به قول معلم دینیمون نامه اعمالمون به دست امام زمان رسیده و امام زمان ازش راضی نیست. کی به کیه بابا، بذار یه مدتم اینجوری فکر کنیم.

 وقتی دیگه حالت به هم می خوره از هر چی تحلیل و شکافتن و تعمق و پرداختن. وقتی دلت  می خاد گند بزنی به هیکل هر چی روشنفکریه. وقتی فکر می کنی خودمونیما مگه اشکال سطحی بودن  و نپخته بودن و متعصب بودن و زاغارت بودن چیه؟ وقتی آرزو می کنی که کاش همه این وبلاگ ها که پر از تصاویر و معانی و هنرورزی  وکوفت و زهر مارن کاغذی بودن و می تونستی خیلی راحت مچالشون کنی. وای خدا که وقتی یاد اون پسره می افتم چقدر دلم براش می سوزه. ساعت نه شب توی اتوبوس، قسمت خانم های اتوبوس پرا ز صندلی خالی بود و پشت سرم صدای بحث دو تا پسر رو می شنیدم که الان حوصله نوشتنشو ندارم، فقط نمی دونم چرا وقتی رد شدن و رفتن جلو که کرایه رو حساب کنن و پیاده بشن دلم برای کله کچلش خیلی سوخت. مطمئنم اگه  موهاش نریخته بود یه راه دیگه غیر از ..........اصلا به من چه.........این لنزهای روان شناختی هم دست از سر من برنمیدارن. آخ چقدر دلم می خواست یه چیزی پیدا کنم که منو از دست این لنزا راحت کنه. فکر می کردم هنر میتونه این کارو برام بکنه که اینم داره دلزده ام می کنه. فکر کنم همه اینها از اثرات افزایش هورمون استروژنه. هان؟ اینجوری خوب راحت تره دیگه، همه چی هورمونه، خودتو اذیت نکن که بیشتر چیزی بفهمی، آره بابا کی به کیه! فکرشو بکن اگه همه این انتزاعیات و بافته های معانی نورون و سیناپس و انتقال دهنده عصبی باشن، اگه همه دلتنگی ها و عطش ها هم هیچی جز فعالیت غدد نباشن، بدجور باید به ریش خودمون بخندیم. حالا شاید کم کم حال اون استاد عصا قورت(دیکته اش درسته؟!) داده ای رو بفهمم که همه فعالیت های فوق برنامه دانشجوئی از تئاتر گرفته تا شب شعر و فعالیت های سیاسی و .... رو به هیچ جاش حساب نمی کرد و تو اتاقش چپیده بود و با وسواس روی آخرین کتابش کارمی کرد . نمی دونم شاید دارم کم کم بزرگ می شم. بعض وقتا این بالا و پایین شدن ها به حدیه که خودم هم از خودم وحشت می کنم. مدت هاست که هیچ کتابی جز کتاب های تخصصی نخوندم. دلم می خواد تاریخ و جغرافی بخونم. دیگه از فلسفه و ادبیات و انتزاعیات تهوعم می گیره. واقعا خوندن مجله آشپزی چی کم از ابله داستایوسکی یا هرمنوتیک گادامر داره. با چه حماقتی فخر می فروختم به دخترائی که مجله خانواده سبز تو دستشون بود و مغرور به چنین گفت زرتشت نیچه که تو کیفم بود.

ولی هنوز به سرپا نگه داشتن این وبلاگ متعهدم. یعنی اینجا رو دوست دارم. برام مثل آلبومه. احتمالا دیگه شعر نمینویسم. این اواخر به زور سعی می کردم نوشته هام شبیه شعر در بیان. حس می کنم شعر یه دامن پرچینه دست و پا گیره  با کفش های پاشنه ده سانتی تو بدو بدوی متروی تهران فقط برای اینکه نوستالژی زن بودن داره خفم می کنه. دست بردار بابا. آخیش که چه حالی میده کفش راحتی با مانتوی گشاد. مثل همین سبک نوشتن. فارغ از نگرانی در مورد برازندگی.

حالا کی اینا رو تایپ می کنه؟!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:36  توسط سمیه  |