تبليغاتX
ناقصات العقول

ناقصات العقول

اوایل مطالب این وبلاگ یکی در میون توسط لیلا و سمیه نوشته می شد. که از یه جائی لیلا رفیق نیمه راه شد

 

 

 

 

داروین می گوید:

آواگری مبین آن است  که کودک انسان

ناراحت است

گم شده

چیزی دلش می خواهد

و یا احتمالا در حال افتادن است

 

من ناراحتم

گم شده ام

چیزی دلم می خواهد

 و یا احتمالا در حال افتادنم

 

 

و آوایم را

کنار جامدادی صورتی

که سر صف، جلوی بچه ها

به خاطر شاگرد اولی

جایزه گرفته بودم

جا گذاشته ام

 

آوای کودکی

 که از روپوش و مقنعه خاکستری اش ناراحت بود

در میان کف زدن بچه ها گم شده بود

چیزی دلش می خواست در حد یک بلوزدامن فسفری

و یا احتمالا در حال افتادن بود

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 18:51  توسط سمیه  | 

 

 

در این روزگار بی پدری

بگذار یک بار هم برای تو بنویسم

این من بی ریشه

رها از قید و بند وزن وزیبائی

بی خیال چشم های هرزه ترسو

سیر خواب

 

پس چرا هر چه مدادم روی صفحه

 پیش می آید

رخصت آوردن این دو کلام بی کلامی را نمی یابد

یک پدرخوانده

در هراس از «یای» نسبت

 

باز شعر و وزن

من از این آهنگ بی آهنگ بدآهنگ

بی زارم

من دلم می خواهد

بی خیال و بی خیال و بی خیال

از همان حرف های در گوشی

با تو بگویم:

 

نمی دانم چرا، دلم برای خودم، دلم برای خودت می سوزد

شانه های افتاده مردانه تو

نق های نازک بچگانه من

تا بوده همین بوده

در بوسه پدرانه تو بر پیشانی ام

چیزی جز پول و پرستیرژ وس/ک/س هست؟

 

نه، من هیچ وقت نویسنده نمی شوم

اینها نوشتن نیست

رونوشت یک تن ننوشته است

تن یک زن، تن یک طبقه

 

هر  سه شنبه، ساعت سه، پارک لاله

گریه ولگردی بین دو طعم

 طعم تلخ بودن معمولی

طعم هذیانی فردی متفاوت بودن

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 9:34  توسط سمیه  | 

 

 

دست های ذوق من پینه بسته

از بس از برای حس

معدن روان این

مردمان  خسته را

بیل آگهی زدم

 

 ********************************************************************

 

هستیش دوباره معنا پیدا کرده بود...به خودش بالید...یه چیزی مثل حس غرور...یه خون تازه به تک تک سلولهای بدنش  برگشته بود... با خودش فکر کرد یعنی می شه اینقدر خوشبخت بود...اون روسری از مدافتاده که تو پرتش کرده بودی  گوشه اتاق، وقتی مامان برش داشت و سرش کرد...بهش می اومد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 12:0  توسط سمیه  |