وقتی ترجیح میدی بیشتر از این اطرافتو با استفراغ های سیاهت آلوده نکنی.
اون وقته که راهی جز بستری نمیمونه
آره من افسرده ام
خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو می کردم
اوایل مطالب این وبلاگ یکی در میون توسط لیلا و سمیه نوشته می شد. که از یه جائی لیلا رفیق نیمه راه شد
وقتی ترجیح میدی بیشتر از این اطرافتو با استفراغ های سیاهت آلوده نکنی.
اون وقته که راهی جز بستری نمیمونه
آره من افسرده ام
خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو می کردم
.........محمد نبودی و نام پدرت عبدالله نبود، پیشگوئی پیامبری را بر پیشانیت باور کردیt سرسام روپوش های خاکستری مدرسه، کسی «من» را نمی خواهدu موهاتو میبافه، دستتو میذاره رو صورتش و پیشونیتو میبوسه بابات vآویزونی و سنگینی پلک ها و گونه هاتو حس میکنی،هیچ کس حوصله مرثیه های تلخ و تکراریتو نداره، تهوعت میگیره از هر چی راه حله، به خودت میگی به جهنم که که توی دو هفته پنج کیلو وزن اضافه کردم، به درک که غوز کردم. اون وقت با خودت فکر میکنی اینا همش تاوان بزدلی هامه، بزدلی تو پریدن ازطبقه سیزدهم ساختمون wروشنفکران از راه میرسند، در یک دست قرص های ضد افسردگی و در دست دیگر قلاده های شیک با مارک بحران هویت xجیغی از اعماق جنگل به آغوش خود می خواندت، یک تیغ تیز، دو ساعت فاصله تا شهر، مثلا حوالی پناهگاه شیرپلا کفایت میکند خلاصیت راy سر تقاطع کشاورز-16 آذر یه مرد با موهای خاکستری، سوار پراید مشکی ترمز میکنه که تو اول رد شی، یه لبخند زورکی تحویلش میدی و به همین سادگی حالت تا آخر شب خوبهz..........
در ستایش عصمت
زبان مادران درنده مان را از یاد بردیم
و گرده های ستبرتان
از تازیانه زیباییمان
مصون ماند
و این فرشتگان منزه ارشاد
خس خس گلویمان را
زیر تابوت های قرمز و نارنجی که به تن کرده ایم
نمی شنوند
تابوتی که پنجاه سالگی پسران عزب پدر شده
نجاریش کردند
وبه هورمون های مردانه این تکنیسین های تکرار تنوع
رنگ آمیزی شدند
به ماده ببری اقتدا باید کرد
و پشت سرش نماز زنانگی باید خواند
که شفاعتی باشد
قامت قحطی زده ما دختران انبوه 60 را