یخبندان بیست و هفت ساله ام را
به شیطنت خنده هایت
ترک انداختی و گریختی
امروز تولد تو بود
و من نبودن بودن نبوده ات را به سوگ نشسته ام
چند بار دیگر به پلک های منجمدت سر بزنم
انگار دیگر نگاه نخواهی کرد
تو واقعا مرده ای
نه
کاش واقعا مرده بودی
کاش همان روز اول مرده بودی
همان روز اول که خدا روشنائی را آفرید
تا روز را از شب جدا کند
و در روز هفتم
چشمان زمینی من
هماغوشیشان را وسوسه کند
و امروز ابستن این غروب باشد
حالا دیگر شب شده
و تو واقعا مرده ای
و من از ان به خود پیچیدن های طولانی فارغ شده ام
همچون بیست وشش سال پیش مادرت
تولدت مبارک
123456.jpg)