زندگی، زندگی
نه بدشگونه ها می ترساندم
نه از افترا می ترسم نه از زهر
در زمین مرگ نیست
نه در هفده سالگی ، نه در هفتاد
واقعیت و نور هست
ولی نه مرگ و نه تاریکی
همه مان کنون ، در ساحلیم
و من یکی از آنانم که تورهای ماهیگیری را می کشم
وقتی که گله نامیرایی به تور می افتد
2. در خانه زندگی کن
خانه برقرار باد
هر قرنی را فرا می خوانم
به درون آن می روم، تا خانه ای برای خود بسازم
از این روست که بچه های تو در کنار من اند
و همسرانت همه دور یک میز نهار خوری
یک میز نهارخوری برای جدبزرگ و پسر-نوه ای
اینک و اینجا آینده به انجام رسیده است
واگر دستم را در برابر تو اندکی برفرازم
تمامی پنج نوار نور برای تو می ماند
با تیغه های کتف مانند تیرهای چهارتراش سقف
هر روزی که گذشته را ساخته بود نگهداشتم
با زنجیر مساحی،زمان را اندازه زدم
و از خلال آن سفر کردم،انگار از جبال اورال
3. قرنی را به قد و قامت خود برگزیدم
با آهنگ جنوب
گرد و غبار را پیچ و تاب دادم بر دشت
علف هرزهای بلند به ردیف
ملخی به بازی
نعل اسب ها را با سبیل هایش سیقل می داد
پیشگویی کرده مانند راهبی به من گفت
نابود می شوم
سرنوشتم را برداشتم و به زین ام بربستم
و اکنون به آینده رسیده ام، هنوز بر پا
راست قامت چون پسری بر رکاب
من تنها نیاز به به نامیرایی دارم
برای اینکه خونم
از غصری جاری شود به عصری
با زندگی ام
به آسانی می پردازم بهای جایی ایمن را
با گرمای مدام
نه انگار که سوزن پران زندگی
به مانند نخی مرا از خلال جهان بگذراند
آرسنی تارکوفسکی
ترجمه: محمد صنعتی
خدایگونه،
بر بالای کبریایی خویش
ضجه ها مان را به تن می کنند،
و برده وار،
مجروح تازیانه نگفتن هاشان
و عریان تجاوز حضورشان
می خندیم،در هراس از چشم در چشم شدن با آنها
آنجا که فقط مائیم و مائیم و مائیم،
یکه تازانی که بساط خاله بازی های کودکانه مان را
با گرد و خاک سم های خطابه هاشان
مدفون کردندَ .
«سمیه»
