تبليغاتX
ناقصات العقول

ناقصات العقول

اوایل مطالب این وبلاگ یکی در میون توسط لیلا و سمیه نوشته می شد. که از یه جائی لیلا رفیق نیمه راه شد

دوباره اومدم پشت میزم ...دوباره با دفترم آشتی کردم.

...نه، واقعا نوک خودکارم داره روی کاغذ تکون می خوره...اگه معجزه ای هم باشه همینه.

...ولی  دوستای خوبی دارما:لیلا، سعید، بهاره ، پارسا، زرتشت، مهرداد.

دلم می خواد یه نوشته درباره نوشتن داشته باشم.برای من نوشتن در حکم آیینه است. خودمو توش می بینم(اینجوری):
... الان...بریده بریده ام...نفس نفس میزنم...تنبل و مات...اینجا هی یکی میره و میاد...نکنه ببینه من دارم چی می نویسم.یعنی باید اینا رو بذارم تو وبلاگ؟نه... در مقایسه با بلاگ های دیگه ؟؟؟؟؟ واون وقته که جوهرم خشک می شه.

... ولی من همینم که هستم...هرچند لنگ و لوک، می خام بمونم، حرف بزنم.


واقعا سختمه

 هیچی برا گفتن ندارم
تا بی نهایت تهی
.
.
.
از چراغ قرمز چهارراه صدف که رد شدم، پامو گذاشتم روی گاز. دو تا دختر داشتن از سمت راستم از خیابون رد می شدند.من تو لاین سمت چپ بودم و اونا تو لاین سمت راست. یه پراید سفید با سرعت داشت به سمتشون می رفت.  اون دو تا کنار هم بودند، دوش به دوش هم. اونی که به پراید نزدیک تر بود قدماشو تند تر کرد و رد شد و اونی که دورتر بود چند قدم برگشت عقب...حالا دیگه پراید رد شده بود. دختر جلوئی برگشت عقبشو نگاه کرد.تا همین چند لحظه پیش هیچ فاصله ای با هم نداشتند..
.
.
.

پیرهن صورتیشو پوشیده بود. با جورابای توری سفید و کفشای قرمز. عید بود  وداشتند می رفتند خونه خاله فریبا...تو پیاده روی بعد از بازار تجریش به سمت میدون قدس...باید مینی بوسای نوبنیاد رو سوار می شدند. چادر مامانشو گرفته بود و می کشید که شاید یذره تند تر راه بیاد و به باباش و داداشش که همیشه چند قدم جلوتر بودند برسه. چی می شد اگه بابا یه کم آروم تر راه می رفت یا مامان تند تر. که دیگه هیچ فاصله ای با هم نداشتند!؟

.

.

.
خیلی چیزا رو نمیشه نوشت
...یه مکث
هر وقت از این مکث و بی چیزی و نداشتن و تموم شدن نترسیدم ،
اون وقته که تصاویر و مفاهیم بمبارونم کردند.
.
.
.
من:

در آستانه وداع

و او:

تردید،آغازی و پایانی                                                 

                                                                                          «سمیه»


موندم اگه نقطه آفریده نشده بود من چیکار می کردم؟

راستی چرا این همه نقطه؟


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 8:19  توسط سمیه  |