تبليغاتX
ناقصات العقول

ناقصات العقول

اوایل مطالب این وبلاگ یکی در میون توسط لیلا و سمیه نوشته می شد. که از یه جائی لیلا رفیق نیمه راه شد

 


خوب لیلا که معلوم نیست حالا حالا ها بخواد چیزی بذاره اینجا.به نوشتن هم که اعتقادی نداره. اصلا دیگه باهاش قهرم. خودم و این  وبلاگ سر یه پیچ خطرناکه که شاید هر دومون چپه بشیم. نمیدونم ، دارم سعی می کنم که اینجوری نشه. کسی هم خبر نمی کنم که بیاد بخونه. نمی خواستم اینجوری بشه که مطالب این وبلاگ  زیادی خصوصی باشه و برای خودم بنویسم. ولی،،،،،،،، حالا دیگه!


 

 دلبری های روشنفکرانه

دلبری های ناکام روشنفکرانه

دلبری های ناکام روشنفکرانه مکرر من

 دلبری های ناکام روشنفکرانه مکرر من...تا کی؟

بی امید لمس تو

دیگر

آن کتاب های نخوانده ، کنج قفسه مشبک

پلاسیده، پلاسیده

سرخیشان را به

به؟

به چه می بازند؟

رنگ سرخ حماسه، فلسفه، هنر

را به چه می بازم؟

بی حضور تو

من از این بی رنگی

من از این بی رنگی؟... می ترسم.

من از این بی رنگی، ، ، به کجا بگریزم؟

...

این بار جز دو تا شونه افتاده خودم، که آوار آجری ساخته های خودمو روشون خراب کردم، پناهی ندارم. پس همین تو مچاله می شم و این بی رنگی رو تاب میارم. قول میدم.

...    ...   ...

سه روز بعد

صدای ساییده شدن دنده هام روی همدیگرو شنیدم. سرمو کم کم از زانو هام کندم. زبونمو دور لبام چرخوندم و طعم خاک رو چشیدم. چند بار پلک زدم. و صدای تماس خورده آجرها روی هم... .نه  می تونستم پاهامو حرکت بدم و نه دستامو. زیر اون آوار هر چی نیرو داشتم جمع کردم توی حنجره ام که داد بزنم: «آی». ولی پژواک اون صدا خفه شد توی خودم. این بار همه انرژیمو جمع کردم توی کمرم ... یه تکون محکم و سر خوردن آجرها روی هم...درد وحشتناک چشمام و جمع شدنشون.

...

نه ضجه و شیون مادرانه ای

نه دست های یاری رسان پدرانه ای

بی صدائی، بی صدائی، بی صدائی

...

اون وسط چشمم به اولین چیزی که خورد :

یه استوانه پلاستیکی قرمز!

یه نشانه؟!

چقدر شبیه لوله آفتابه س

ها! پس سقف دستشوئی بود که رو سرم خراب شده بود.

چند ساله که بابا قراره تعمیرش کنه،

مثل دیوارهای گچی ترک خورده خونه،

مثل دماغ  و دندونای من.

...

و این سرزمینی که من در آن هبوط کردم.

و برای ساختنش دستهایم را گریزی از آلودگی هست؟

بارها و باره این ابتذال آجری را به هذیان های کاغذی گریخته ام

تا دست های هستی ام پینه بسته شستن ظرف ها نشود.

ولی؟

...

 و تنها زمزمه تسلی بخشم:

عروسک قشنگ من قرمز پوشیده

تو رختخواب مخمل آبی خوابیده

عروسک من

چشماتو وا کن

وقتی که شب شد

اون وقت لالا کن.

                                                   «سمیه»

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 8:14  توسط سمیه  | 

 سراب جوشش کدامین چشمه زیر پای طفلکم مرا فریفت،

و روانه سعی کدامین صفا و مروه شدم،

که وقتی باز گشتم مدفون تقلاهای کودکانه اش یافتم.

 

........................................................................................

 

توهم برم داشته بود،

 خیال کردم میشه بار این همه  دیده و شنیده  ورم کردمو،

رو دوش «من» سوار کنمو،

عنانشو بسپارم به قلم.

...

 توهم برم داشته بود ،

 خیال می کردم می تونم زبان گویای بچه های مثل خودم باشم،

بچه های خشکسالی اندیشه،

دختران خانواده و کنکور،

پسران پول و سربازی،

نه

جز کودکی ناقص الخلقه ، از قلم این قحطی انتظار زاده شدن نمی رود.

              

                                                                                       سمیه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 9:39  توسط سمیه  | 

دیشب یک خوابی دیدم :رفتم زیرزمین.تاریک بود خیلی تاریک.می گشتم.دنبال یک چیزی بودم .توی کشوها و هرجای دیگررا.در خود به خود بسته می شد.هر چه تلاش کردم نتوانستم جلویش را بگیرم.یادم هست دنبال چی بودم .دنبال پایان نامه ای با عنوان هنر درمانی .انگار یک پایان نامه دونفره بود .با سمیه نوشته بودمش .یک نیمه اش دست من بود و یک نیمه اش دست اون ظاهرا می خواست دفاع کنه.حالا سمیه آمده بود دنبالش. می گشتم اما خیلی تاریک بود .انگار شب بود.توی یکی از کشوها بالاخره پیداش کردم.می خواستم سریع بیایم بیرون می ترسیدم.سرم را که بالا آوردم یک مرد سیاهپوست با یک چهره عجیب و وهمناک پشت پنجره نگاهم می کرد.از خودم شکلک دراوردم. انگار می خواستم عصبی اش کنم.بعد سریع به سمت پله ها دویدم.بیدار شدم از ترس مچاله شده بودم.
                                                                                           ****
من هیچ وقت برای خواب هام تره هم خورد نمی کنم .ولی این یکی ...

 ۱.یک جایی خوانده بودم که زیرزمین سمبل ضمیر ناخوداگاه است۲.یک دفعه یادم آمد که چند ساله پیش با سمیه یک تحقیق مشترک کرده بودیم درباره موسیقی درباره ارتباطش با درمان هم یک چیزهای ی نوشته بودیم.۳یادم آمد که آن دوره برام دوره سیاهی بود.همش در ترس تردید به سر می بردم ۴.یادم آمد آن دوره با یک مردی آشنا شده بودیم که خیلی رویمان اثر داشت بعد هم خیلی اذیتمان کرد5.یام آمد که من وسمیه شاید در ادامه زندگی یک پایان نامه دیگر هم داشته باشیم.و احتمال داره که باز هم با هم هم دوره باشیم . اما  ما اصلا هم رشته نیستیم و من هیچ وقت به هنر درمانی فکر نکرده بودم.فکر می کنم نباید برای خواب هایم تره هم خورد کنم.اما... .

                                                                                  لیلا 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 10:6  توسط سمیه  | 

 

 

منِ بورژای من

 

6 سال پیش بود و من سرمست از اینکه مجله موفقیت را پیدا کردم ...

وای که چه شارژم میکرد!

حلت(۱) لعنتی!

با اون شعارهات که خلاصش این بود: برو جلو ! برو جلو! به هر بهایی ... فقط برو جلو.

شعارهای نیرودهندت مثل شلاقی که پشت یه خر میزنن که بیشتر و بیشتر بار بکشه.

با اون شعارات سر زخمم جوش خورد ... ولی از درون عفونت کردم که الان فلجم.

اون موقع که باید سر خاک  از دست رفته هام زار میزدم  اومدی و گفتی «بلند شو، وقت نداریم؛ کار داریم».

بلند شدم که الان از هر چی بلند شدنه بیزارم.

 

........................................................................................................................

 

فربه گی من

 

کتاب خوندنم هم مثل غذا خوردنم می مونه،

یا پرخوری می کنم ، یا به خودم گرسنگی میدم...

اصلا همه زندگیم مثل غذا خوردنم می مونه...همه زندگیم یه بولیمیا(۲) بوده.

یه ولع سیرس ناپذیر به هر آنچه که منو فربه تر کنه،

وبعد یه سرگیجه و تهوع از اونچه که فرو دادم و بعدش،

رخوت وملال

تهی از بازی

همه زندگیم یه بسکتبال بازی نکرده است،

همه زندگیم یه تردید سترون «چه کنم» بوده

.

.

.

تا اون قله نکبتی خیلی نمونده رفقا!

ولی من دیگه نمی تونم ، ریه هام تاب آوردن تو این ارتفاع  را تمرین نکردن

اونا با بوی سبزی و میوه میدون تره بار جون می گیرن

من دیگه نمی تونم... پس این درد زایمان چرا تمومی نداره؟

می خام بخوابم.

.

.

.

می خام اونقدر بنویسم که فربه گی این سالها از تنم کنده بشه

و اون وقت،

سبک و سبک،

تاتی تاتی،

رقصیدن را یاد بگیرم

.

.

.

دیر نیست بچه ها؟

 

                                                                                             «سمیه»


 ۱-سردبیر مجله موفقیت

۲-جوع عصبی(bulimia) نوعی اختلال روانی که در آن فرد به خوردن غذای بیشتر از آن چه که افراد در شرایط و مدت مشابه می خورند، و با احساس قوی از دست دادن کنترل همراه است. این اختلال در زنان بسیار شایع تر از مردان است.


 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 15:6  توسط سمیه  | 

     

         چهارشنبه هفته قبل بود . نمیدونم چی شد که تصمیم گرفتم به خودم حال بدم و به پوستم یخورده برسم. دنبال یه سری ماسک های تقویت کننده گیاهی می گشتم... پشت مانیتور کتابخونه وایسادم و با کلمه «زیبایی پوست» search کردم. یه کتاب پیدا کردموسفارش دادم. نشسته بودم تو سالن انتظار که یه دفعه حامد رو دیدم..سه تا صندلی اون ورتر. داشت با دوستاش صحبت می کرد. سریع نگاهمو دزدیدم. اگه الان اسممو بخونن چی؟ آبروم میره. پام تکون تکون میخورد و دندونام پوست لب پایینیمو می کند. گوش دادم به بحثاشون... صحبت از نیچه بود.

     حامد یادته ؟ اون موقع ها که هر دوتامون اول راهنمایی بودیم و فیلم روح را با هم دیدیم و تو میتینگ مردانه ای با بابای من داشتی، در باب اینکه آخر فیلم روح سرگردان شد و این با عقاید مذهبی ما سازگار نیست( الان مطمئنم که از پسر دائی ات که اون موقع طلبه بود شنیده بودی ) ...و بابا شب چنان ستایشی از درک تو راه انداخت که من خجالت کشیدم اون دستبندی که خودم با پولک و منجوق درست کرده بودم را بیارم و نشون بدم.

     صدام کردن...با نگاه پایین افتاده رفتم به سمت پیشخون کتابخونه...اسم اونم صدا کردن...می فهمیدم که داره منو نگاه می کنه ...سریع کتابو به پشت کردم که نتونه اسمشو بخونه.         

                                                                                                       «سمیه»                 

                                                                                                                                                       

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 13:15  توسط سمیه  |