خوب لیلا که معلوم نیست حالا حالا ها بخواد چیزی بذاره اینجا.به نوشتن هم که اعتقادی نداره. اصلا دیگه باهاش قهرم. خودم و این وبلاگ سر یه پیچ خطرناکه که شاید هر دومون چپه بشیم. نمیدونم ، دارم سعی می کنم که اینجوری نشه. کسی هم خبر نمی کنم که بیاد بخونه. نمی خواستم اینجوری بشه که مطالب این وبلاگ زیادی خصوصی باشه و برای خودم بنویسم. ولی،،،،،،،، حالا دیگه!
دلبری های روشنفکرانه
دلبری های ناکام روشنفکرانه
دلبری های ناکام روشنفکرانه مکرر من
دلبری های ناکام روشنفکرانه مکرر من...تا کی؟
بی امید لمس تو
دیگر
آن کتاب های نخوانده ، کنج قفسه مشبک
پلاسیده، پلاسیده
سرخیشان را به
به؟
به چه می بازند؟
رنگ سرخ حماسه، فلسفه، هنر
را به چه می بازم؟
بی حضور تو
من از این بی رنگی
من از این بی رنگی؟... می ترسم.
من از این بی رنگی، ، ، به کجا بگریزم؟
...
این بار جز دو تا شونه افتاده خودم، که آوار آجری ساخته های خودمو روشون خراب کردم، پناهی ندارم. پس همین تو مچاله می شم و این بی رنگی رو تاب میارم. قول میدم.
... ... ...
سه روز بعد
صدای ساییده شدن دنده هام روی همدیگرو شنیدم. سرمو کم کم از زانو هام کندم. زبونمو دور لبام چرخوندم و طعم خاک رو چشیدم. چند بار پلک زدم. و صدای تماس خورده آجرها روی هم... .نه می تونستم پاهامو حرکت بدم و نه دستامو. زیر اون آوار هر چی نیرو داشتم جمع کردم توی حنجره ام که داد بزنم: «آی». ولی پژواک اون صدا خفه شد توی خودم. این بار همه انرژیمو جمع کردم توی کمرم ... یه تکون محکم و سر خوردن آجرها روی هم...درد وحشتناک چشمام و جمع شدنشون.
...
نه ضجه و شیون مادرانه ای
نه دست های یاری رسان پدرانه ای
بی صدائی، بی صدائی، بی صدائی
...
اون وسط چشمم به اولین چیزی که خورد :
یه استوانه پلاستیکی قرمز!
یه نشانه؟!
چقدر شبیه لوله آفتابه س
ها! پس سقف دستشوئی بود که رو سرم خراب شده بود.
چند ساله که بابا قراره تعمیرش کنه،
مثل دیوارهای گچی ترک خورده خونه،
مثل دماغ و دندونای من.
...
و این سرزمینی که من در آن هبوط کردم.
و برای ساختنش دستهایم را گریزی از آلودگی هست؟
بارها و باره این ابتذال آجری را به هذیان های کاغذی گریخته ام
تا دست های هستی ام پینه بسته شستن ظرف ها نشود.
ولی؟
...
و تنها زمزمه تسلی بخشم:
عروسک قشنگ من قرمز پوشیده
تو رختخواب مخمل آبی خوابیده
عروسک من
چشماتو وا کن
وقتی که شب شد
اون وقت لالا کن.
«سمیه»