تبليغاتX
ناقصات العقول

ناقصات العقول

اوایل مطالب این وبلاگ یکی در میون توسط لیلا و سمیه نوشته می شد. که از یه جائی لیلا رفیق نیمه راه شد

چه قدر باج می دهیم؟

1-    همیشه این آدم های خلاف کار نیستند که باج می دهند.اتفاقا باج دادن ربطی به خلاف کاری ندارد.

2-    همه ما اندیشه ها وبرنامه هایی توی سرمان داریم .ممکن است خیلی هم آوانگارد باشیم یا اندیشه هامان خیلی هم واگرا باشند.

3-    بچه تر که بودیم فکر می کردیم :«ماییم و اندیشه هامان، ماییم وبرنامه هامان »هیچ چیز نمی توانست بین ما و اندیشه هامان ما و باورهامان فاصله بیندازد.وقتی یک چیز بااین اندیشه ها و باورها نمی ساخت، می زدیم و درب داغانش می کردیم .

4-    بزرگتر که شدیم دیدیم، نه نمی شود بزنی همه چیز را درب و داغان کنی. پس دمکراسی چه می شود؟ همه که قرار نیست مثل تو فکر کنند.باید با همه آدمها زندگی کنی؛ حرف بزنی و حرف آنها را هم بشنوی .این مربوط می شود به دوره دانشجویی و زندگی دانشگاهی.

5-    بزرگ ترترکه شدیم و قرار شد که برویم سر کار کم کم یاد گرفتیم که باج بدهیم و حرف نزنیم.باج دادیم که بتوانیم کار کنیم .کار کنیم که پول در بیاوریم. پول در بیاوریم که کتاب بخوانیم. کتاب بخوانیم که بیشتر بدانیم. بیشتر بدانیم که به سمت آزادی فکر و بیان برویم که... .این طور شد که هی با بالاسری هامان کنار آمدیم. هی حرف هایشان را شنیدیم وحرف هایمان را نزدیم.هی باج دادیم و اندیشه هامان را پنهان کردیم که حذف نشویم که در جامعه بمانیم که رشد کنیم که یاد بگیریم که باید آزادتر بیندیشیم و... .

6-    من خودم این روزها صبح تا شب کارم باج دادن است. ازصبح که می روم مجله به این و آن باج می دهم.اندیشه های آنها را ویرایش می کنم و مال خودم را زیر گل.

7-    لا اقل دیگر خجالت نمی کشم که بگویم من باج می دهم .

8-    شما چه طور؟              

                                                  «لیلا»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 22:55  توسط سمیه  | 

سلام

این پیشنهاد وب نویسی هم مال سمیه بود،مثل خیلی از قبلی ها .من خیلی امیدی به نوشتن ندارم .واژه ها خیلی وقته که قدرت جادوییشون را از دست داده اند.خب این را عقلم میگه .اما  

یک قسمت دیگه هم دارم که بعد از طبیعت هیچ چیز دیگری به اندازه کلمه وکلام مسحورش نمیکنه.بنابرین....کمترین حسنش اینه که دستم تند می شه و دیکتم بهتر.همین الان نزدیک بود که مسحور را محسور بنویسم.(به روتون نیارید)

 چیزی که من را می ترساند مخاطب است .هیچ وقت مخاطب نداشتم .خیلی مهم است .همانقدر که تیم حریف .قرار شده فقط حرف بزنیم درباره خط ومشی  هم چیزی معلوم نیست شاید در حد درد دل باقی بماند شاید هم به هذیان تبدیل شود خوشحالم که ما دو ادبیات متفاوت داریم .به هر حال ما همیشه مثل سگ سعی کرده ایم که از هم مستقل باشیم هرچند ممکن است این استقلال اساسا فقط توهم باشد.این دیگر چیز دیگریست .از الان هم حدس میزنم که او ازمن به روزتر خواهد بود.کارتون پت و مت را که دیده اید بی شباهت به ما نیستند.من خیلی کند و فس فسی ام. این هم سهم امروزاز شاملو:

آن که سر به گریبان می برد

از دشنام کبود دار ایمن است 

 

                                                               «لیلا»

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 20:19  توسط سمیه  | 

 

 

 

این دفعه نه به کسی نامه می نویسم و نه برای دل خودم.

این دفعه می نویسم که خونده بشم؛ حتی توسط یه چشم غیر از خودم.

حتی توسط چشم خودم غیر از وقت نوشتن.

...این حجاب گرفتن منو پوسوند.

پیاده روی یه دختر 26 ساله تو کوچه خیابونای یه محله حاشیه تهران

همه چیز این جا خاکستریه

دارن داربست های محرم رو تو کوچه ها علم میکنن

یاد بچگیم افتادم که آرزوم راه انداختن یه دسته عزاداری دخترونه تو کوچه ها بود.

یادم اومد توی پیاده رو وایسادن و دیدن پسرا که سنج و طبل می زدن....زنجیرمی زدن....

...

... تو حاشیه بودن...

...دختر کوچولوی 4-5 ساله ای را یادم اومد که دست مامانش را گرفته بود و پشت در مسجد منتظر .......

«مامان ! مامان! چرا همیشه اول به مردا غذا می دن؟»

راستی چی شد یادم رفت آرزوی بچگی هام؟

 

                                                                    «سمیه»

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 18:38  توسط سمیه  | 

بالاخره شروع کردیم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 20:46  توسط سمیه  |